آن موجودات از خودراضی و بدجنسی که اگر رویم ز پی شان فتنه ها برانگیزند و غیره

آنجا که عاقلان و رندان هم حرف دل ما را زدند


اساتید هیات علمی : من ، توکا ، ری را
استاد مدعو : -----
قالب فضا : ای آقای حافظ که خیلی رندی!!!

من : دلم می خواد درباره ی آن موجوداتِ از خودراضی ای حرف بزنم که اگر رویم ز پی اش فتنه ها برانگیزد،  ور از طَلَب بنشینیم ز کینه برخیزد...

توکا : نمیشه...

من : چرا... ؟؟؟

ری را : چون ما کاملا با تو موافقیم. هیچ بحثی در نمی گیره!

آن لحظه که ایمانمان به آن اسب کهر که در دشت ها می دوید به باد رفت

آنچه که زاییده ی نومیدی، اضطراب و هرج و مرج ناشی از عدم پایداری و دوام است
 
 
اساتید هیات علمی : من ، توکا ، ری را
استاد مدعو : -----
قالب فضا : ..............حوالی نوعی
دادائیسمِ مزمن

ری را گفت : پذیرش مثل مرگه...

توکا گفت : یا خودکشی کردن...

من گفتم : و با وجود این، من به مرحله ای می رسم که بی حرف و بی توضیح... فقط می پذیرم .


سانتیمانتالیسم اضافه با رنگهای آسمانی

وقتی ری را بدون هماهنگی قبلی موقعیت محرمانه ی جمع را افشا میکند

اساتید هیات علمی : ری را
اساتید مدعو : من، توکا، ندا
قالب فضا : ... خر شدن توسط مقادیری رنگین کمان  !!!!


ری را: رنگین کمون در اومده ...راس میگم به خدا!!! همین حالا !!! بیست دقیقه بارون بارید، بعدش آفتاب هم اومد و... همین حالا یه طاق بلند از پشت کوچه ی یازدهم بیرون اومد و رفته سمت کوچه ی ششم و ما که روی تراس بالا بودیم حسابی کیف کردیم، اون غمٍ اندکی بدخیممان هم رفت هوا !!! به خصوص با Nothing Else Matters  .... :)))))))) توکا رفته توی حیاط و می چرخه و دیوونه بازی در میاره، خیس و گلی شده و ما بهش میخندیم...ندا حسابی مشغول نقاشیه با مرکب های رنگی. غرق این هوای بینظیر بهاری شده و هیچی نمیشنوه... و اونیکیمون هم که مدل نقاشی نداست و حق نداره تکون بخوره!!! با یه دست داره یه چیزایی تایپ می کنه و لبخند می زنه؛ من فکر میکنم حال خوبی داره... فکر می کنم ماها چه راحت با یه جمله ی دور و غریبه، خودمون رو می بازیم و با یه رنگین کمان بی ادعا دوباره احیا میشیم ... اما اونیکیمون میگه ما زیادی ملو شدیم، میگه این با روحیه مون سازگار نیست، میگه باید کمی کله خر و نفهم باشیم ( از کلمات زشتتری استفاده میکنه، ولی همین مفاهیم رو می رسونه)، توکا هم از اونجا داد میزنه میگه برای ما اُفت داره روحیه مون به شعر، جملات قصار و کرامات شیخ اجل ! و یه رنگین کمون بچه گانه بند باشه... ( توکا هم از کلمات زشتی استفاده میکنه ،... )،... اما من فکر میکنم اینا دارن شلوغش میکنن تا کسی نفهمه که اینروزها چقدر به هر چیزی عمیق تر نگاه میکنند ،... به رنجش و به دلتنگی! و خندیدن گاهی چقدر از ته دل میشه...

مکاشفه در باب آیه های فرازمینی پسا پست مدرن نو


 ...و ما بر اهل این دیار که فاسق و بدکارند از آسمان عذابی سخت نازل کنیم...

اساتید هیات علمی : توکا ، ری را
استاد مدعو : -----
قالب فضا : ... تعلیمات دینی


توکا: دلیل اصلی زلزله و سونامی ژاپن معلوم شد ...

ری را: جداً !!!!... شایعه ی انفجار راکتورهای هسته ای درست بود ؟ ...

توکا: نه بابا ! دلیلش ازدواج نکردن ژاپنی هاست!؛

ری را: ... ؟

توکا: آقای راننده ی تاکسی دیروز فرمودند ، ... دلیل سونامی اینه که ژاپنی ها ازدواج نمی کنند، ... اونا اول ساکی می خورند و بعد ... آ ... آ ...آ ...، اونوقت خدا غضب کرد و عذاب نازل کرد...

ری را: .......... البته حتما یه فلسفه ای پشت این استدلالِ آقای راننده ی تاکسی هست .... اما من هر چی فکر می کنم نمی فهمم ... آآآ مگه چیز بدیه که خدا عذاب فرستاده ؟؟؟؟ ... و چه ارتباطی به عروسی کردن داره ؟؟!!

دیشب زن مش ماشالله بیدر مرغای محله رو خبر کرد

سخنانی بسیار نغز در باب خصلتهای ناباب مد روز گروهی از بانوان نامحترم توسط جمعی از بانوان روشنفکر محترم

اساتید هیات علمی : من ، توکا ، ری را
استاد مدعو : -----
قالب فضا : ... حسودی !!!!

توکا : بعضی از خانوم ها هستن که خیلی تمایل دارَن که ثابت کُنَن خروس هستن...

ری را : نیت اصلی این خانوم ها اینه که ثابت کُنَن مرغ نیستن...

من : اما از قضای روزگار اصلن متوجه نیستن که هر جا که میرن یه تخم میذارن...

هندوانه و انار و کانون گرم و تلوزیون و حضرت حافظ و شام خوشمزه و نیش باز و گور پدر مشکلات

 

تفالی در حافظ زدن اندر شبی دراز دراز دراز.....

اساتید هیات علمی : من ، توکا ، ری را
استاد مدعو : -----
قالب فضا : ..............یلدای شب بلند........

 

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
...دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف که ز خیل حوادث کمین‌گهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

همه ی آن شپشهای خوشبخت توی موهای خرگوش که عمری زاد و ولد کردند و کامروا شدند

آنچه که زاییده ی حواس ماست یا در ذهن میلولد
 
 
اساتید هیات علمی : من ، توکا ، ری را
استاد مدعو : -----
قالب فضا : ..............تغییر دکوداسیون

توکا بی خیال خندید و گفت : داشتم فکر میکردم اگه توی سینه ی مادر ها به جای شیر "خون" بود و همه ی نوزادها خون می مکیدند چطور می شد...
ری را گفت : و اون موقع حتمن وقتی جایی از بدنمان زخمی می شد جای خون اشک بیرون میزد......
من گفتم : و وقتی گریه می کردیم از چشممان شیر میچکید .
ری را : چقدر عجیب !!!!! نه ؟؟!! اونوقت همه ش توی بهت بودیم....بچه دوست داشت از چشمهای مادرش شیر بخوره و وقتی غصه دار بودی به بدن خودت زخم میزدی تا اشک جاری شه ...
من : شاید هم نه !!...احتمالن بچه به خون عادت میکرد. چشم به شیر و زخم به اشک .
توکا : ما عادت زشت و گند عادت کردن داریم !
من : درسته ؟!!...آخرین بار کی شگفتزده شدیم ؟؟...چقدر دلم میخواد الان با یه تیغ پوستم رو پاره کنم و ....
ری را : فایده ای نداره !! همیشه روزی میاد که زخمهارو دیگه نمی بینیم...

وهم های خاص و عام در فهم معانی الفاظ برای ری را یی که خودش را دوست نداشت

پارادوکس خالق و مخلوق آنجا که دست خالی خالق رو میشود


اساتید هیات علمی : من ، توکا ، ری را
استاد مدعو : -----
قالب فضا : ... شطحیات...شاید



توکا گفت : به حدی دیر به دیر هستیم که آخرش هم شخصیت من شکل نمیگیره………چرا این روزها اینقدر کم دور هم جمع میشیم تا کمی حرف بزنیم ؟؟!!!؟

ری را : جداً که ….!! چقدر درگیر شکل گرفتن شخصیتت هستی … مگه مهمه ؟؟!!! واقعا چقدر از این کلمه کاراکتر شکل گرفته بیزارم……..اونوقت من میشم یه موجود احمق که بین مکالمات شما دوتا حرفای بیمعنی میزنه.

من گفتم : نه ری را جان !!! این چه حرفیه … تو که اینطوری نیستی…….تو مهربون و خونگرم و فهمیده و خوشگلی…

ری را : همین دیگه !! تو داری برای من تصمیم میگیری . میخواهی منو شکل بدی … من نمیخوام ! من میخوام اینا دست خودم باشه … میخوام خودم شخصیتم رو پیدا کنم ، نه اینکه تو یا هر خالق احمق دیگه ای برام تصمیم بگیره و منو توی مسیر دلخواهش بندازه…..مسیر ….مسیر ….. مسیر

توکا : …ممممم….من نمیدونستم تو اینقدر دلخوری …!

ری را : من خودمو دوس ندارم.

توکا : عجیبه !! اما من خودمو دوس دارم.

ری را : چون اون خواسته تو اینطوری باشی!

من : ری را !! ری را !

ری را : دقیقن همینه.... تو خواستی که اون خودشو بپسنده

من : اما نخواستم که تو خودتو دوس نداشته باشی…

ری را : بله!! اما من فهمیدم… قبول کن به خاطر همین سراغمون نمیومدی…تو از هوشمندی ما میترسی

من : تو خیلی عصبانی هستی

توکا : … و فکر کنم قرار نیست ما اینجا فیلسوف بشیم یا به پر و پای هم بپیچیم ! … ما فقط باید چیزای جالب تعریف کنیم و مواظب باشیم وارد مسایل جدی نشیم.

ری را : من به قرارها کاری ندارم… من نمیذارم شخصیت منو اونطور که دوس دارین شکل بدید…و همه اش تقصیر تو هست !!! تو دوس داری مثِ یه خدای عاقل و خلاق باشی که با ما بازی میکنه ، ولی برو کمی یاد بگیر … تو خالق معلولی هستی....!!!!

من : اینقدر منو محکوم نکن !!!!! …. حتا من هم زاده افکار احمقانه و بی هنر یکی دیگه هستم!!

ری را :

توکا : ...

اتود ترس بدوی و معصومیت کپک زده

نگاهی به همه ی آن احساسات فشرده ی زنگارخورده که ضمیر ناخودآگاه را هم فریب نداد

اساتید هیات علمی : من ، توکا ، ری را
استاد مدعو : سوفی
قالب فضا : ... ای هفت سالگی ، ای لحظه ی شگفت عزیمت ...


توکا گفت : اولین بار که ترسیدم ، یه ترس واقعی ، ترسی که مو به تنم راست کرد و دنیامو به هم ریخت موقعی بود که فهمیدم توی بدنم زیر این پوست لطیف یه اسکلت ترسناک استخوانی وجود داره و همه ی بدنم از سلولهای چندش آور ریز درست شده مثل یه توده ی زشت تهوع آور! یادم می آد وقتی به یادش می افتادم دستهامو بالا میکشیدم تا به تنه ام نخوره و بین انگشتام فاصله می انداختم تا مبادا این اسکلت لعنتی رو حس کنم ، تا نکنه یکی از انگشتهای استخوانی ترسناک استخوان دیگر رو لمس کنه. از دست زدن به خودم بیزار بودم … اَه !! همه ی اون توده ی سلولی که منو تشکیل میداد . توی دونه دونه ی اون سلول های نفرت انگیز ترس رو احساس میکردم از خودم بدم می اومد … من چیزی بودم که نمیشناختمش …

ری را گفت : اولین بار که ترس رو حس کردم ، اولین ترس حقیقی ، ترسی که دنیامو زیر و زبر کرد … روزی بود که فهمیدم چیزی به نام روح در من وجود داره یا من چیزی هستم که هویت اون روحه . فهمیدم یه من دیگه هم هست ،فهمیدم به من وابسته هست اما من نمیشناسمش . فهمیدم یه توهمی از وجودش هست . فهمیدم کسی چیزی درباره اش نمیدونه . فهمیدم در مقابلش هیچی نیستم . فهمیدم فقط یه جسمم که میتونه بذارتش و بره . فهمیدم ماهیتش معلوم نیست . ناشناخته هست ، مرموز و بدکار و خبیث … اما من بود … من چیزی بودم که نمیشناختمش …

من گفتم : زمانی ترسیدم ، ترسی مورمور کننده و دیوانه کننده ، ترسی سرکوب کننده و خنثی کننده ، که فهمیدم درون ذهنم چندان هم خصوصی نیست … فهمیدم خدایی هست و جاسوس هایش که به هرچه فکر میکنم دسترسی داره ، اونرو میفهمه و یادداشت برمیداره تا بعد به وقتش مچم رو بگیره ، تا بنا به امکانات ناعادلانه ای که داره درباره ام قضاوت کنه منو محکوم کنه و مجازات کنه. فهمیدم به هرچیزی نمیتونم فکر کنم یا آرزو کنم یا تمنا کنم ، و یا هر چیزی که تنها و تنها در خلوتم و در تنهایی خصوصی بی آزارم متعلق به من باشه … من از این گستره ی بدون اتنهای ذهنم که من بود اما مرا به ناکجاهایی میبرد که محکوم بود ترسیدم . من ، من !! را سانسور کردم چون .. من چیزی بودم که نمیشناختمش …

توکا : ترسیدم و از جسمم دور شدم …
ری را : ترسیدم و از روحم فاصله گرفتم …
من : ترسیدم و از ذهنم فرار کردم …

توکا : ترسیدم و خودم رو نشناختم.
ری را : ترسیدم و خودم رو نشناختم.
من : ترسیدم و خودم رو نشناختم.

توکا : ترسیدم و به خودم اعتماد نکردم.
ری را : ترسیدم و به خودم اعتماد نکردم.
من : ترسیدم و به خودم اعتماد نکردم.

توکا : هیشکی نگفت همه ی اینا حرف مفته، واقعیت زشت نیست … جسمت رو دوس داشته باش تا قدرتمند باشی…
ری را : هیچ کس نگفت از توهم نترس … به روحت ایمان داشته باش تا صاحب آرامش و امنیت روانی باشی…
من : کسی نگفت مالک افکارت هستی … به ذهنت جسارت بده تا بزرگ و روشن فکر کنی…

توکا : با ترس بزرگ شدم ،
ری را : بدون اعتماد به نفس بزرگ شدم ،
من : با خودسانسوری بزرگ شدم ،

سوفی : ‪"‬بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
           میان ما و پرنده
           میان ما و نسیم‪"‬
   
توکا : ‪"‬شکست‪"‬
ری را : ‪"‬شکست‪"‬
من : ‪"‬شکست‪"‬

توکا : برای سالها …
ری را : برای روزها …
من : برای شبها ...

سوفی : این سهم ما بود.

آسیب شناسی الگوهای رفتاری وهنجارها و عادات اجتماعی اسرارآمیز مخاطب های ایرانی در اجرای زنده ی موسیقی

نقدی بر رفتار تماشاگرنماها در کنسرت سیمرغ
اساتید هیات علمی : من ، توکا ، ری را
اساتید مدعو : ------
قالب فضا : …
بعد از کنسرت ...




توکا : جات خالی ….
ری را : آره جات خالی بود . کنسرت خیلی خوب بود.
من : خوب دلمو نسوزونید ، تعریف کنید ببینم چه خبر !!؟
ری را : آه … همایون شجریان روز به روز خوشگلتر میشه ….
توکا : ناگفته نماند ، البته شاید مهم نباشه ، اما مهارتش در آواز هم بهتر میشه !!!
ری را : آره البته اینم حرفیه !
من : کار چی بود ؟ مال کی بود ؟ جریان چی بود ؟ درست حرف بزنید !!!
ری را : کنسرت همایون ...
توکا : نه ری را ،درست بگو !! آهنگساز و بی اعتبار نکن ! ‪" کنسرت سیمرغ"‬ ، کاری بر اساس افسانه ی زال و سیمرغ از شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی برای ارکستر بزرگ سازهای ملی و گروه خوانندگان ، آهنگساز : حمید متبسم ، رهبر ارکستر : محمدرضا درویشی ، تکخوان : همایون شجریان
ری را : خوب ، بازم که شد کنسرت همایون….
من : خوب مهندسی بفرمایید ببینم ، نقصی ، عیبی ، ایرادی ، چیزی ؟ ما شنونده ایم .
ری را : وووااااا !!!! منو بکشی از همایون ایرادی نمیگیرم …. یه پارچه آقا … همه اش حُسن و کمال بود.
توکا : بفرمایید حُسن و جمال ...
من : او کی ، از بقیه بگید .
توکا : میگم برات . آقای سام نریمان تصمیم گرفت از خوشگلترین زن حرمسراش پسردار شه ، خانوم هم بچه زال زایید، باباش هم بچه رو انداخت دور ، سیمرغ هم پیداش کرد و بزرگش کرد و تحویل باباهه داد بعد هم طرف میفهمه یه دختر خوشگلی تو کابلستان هست میره میگیردش . تا اینجاش بود .
من : توکا ! این چه مدل داستان گفتنه ؟؟ آدم شو … گفتم از کنسرت بگو !
توکا : باشه پس اینطوری میشه ، اول چهارگاه بود، بعد شد همایون و بعد پرید رفت ماهور و هی از این دستگاه رفت اون دستگاه و هی جا عوض کرد و حتی یه جاهایی چینی بازی در اورد …
ری را : یعنی پنتاتونیک ، گام پنج آوایی ، اونجا که رودابه وصف خوشگلی زال و میشنوه…
من : پس خیلی جذاب بوده !
توکا : تا دلت بخواد!
ری را : تازه رهبر ارکستر هم داشت !! واقعا با کلاس بود . مثل کنسرت های کلاسیک خارجی ! سازهای زهی یه طرف ، سازای کوبه ای اونطرف ، گروه کر عقب ، همایون جلو...
من : اگه کار رهبر داشته پس باید اجراش بی عیب تر از کارهای دیگه بوده باشه…
ری را : آره اما موکتش خیلی زشت بود …
من : یعنی طراحی صحنه اش ؟
توکا : اونو که اصلا نداشت … چهار تیکه موکت و چندتا پرده ساتن سفید و یه فیلمبردار که مثل مجسمه ی فردوسی نصب شده بود وسط زمین ….
من : کاش اینبارم کیارستمی رو تو رودربایستی میگفتن بیاد طراحی صحنه کنه … ثوابی هم میکرد .
ری را : اِ اِ اِ اِ ….. بهرام بیضایی هم اونجا بود … اینقدر براش دس زدیم که نگو!!!
من : نه !!!!!؟؟؟؟؟!!!! توروخدا ؟؟؟ وااااای !!! کاش منم بودم …. خیلی دلم سوختا …. اگه بودم میرفتم جلوش کلی گریه میکردم ….
توکا : گریه واسه چی ؟
من : خوب بفهمه چقدر دوسش دارم .
توکا : همین آدمایی مثل تو و ری را میان کنسرت آبروی ما رو میبرن !!!
من : واااا چرا ؟
ری را : واااا چرا ؟
توکا : ری را وقتی حمید متبسم اومد رو استیج سی ثانیه کف شل زد اما وقتی که همایون شجریان اومد هشت دقیقه و چهل و نه ثانیه دست زد … بعد کلا کتفش گرفت.
ری را : این که آبروریزی نیست … خوب بیشتر دوسش دارم .از تو که بهتر بود وسط تکنوازی حمید متبسم دست زدی آبروریزی کردی .
توکا : اوووم … خوب من نمیدونستم ادامه داره ، فکر کردم تموم شده ، اومدم تند دست بزنم تا از آهنگساز قدردانی کرده باشم !! ببینم انگار خودتو فراموش کردی که برای نوازنده هایی که دیرتر میومدن رو استیج محکم دست میزدی …
ری را : من که نمی دونستم … اما خودتو یادت رفته توی تنفس رفتی ساندویچ کالباس بخری دیر رسیدی ، کنسرت شروع شد، تو هم چند دقیقه حواس همه رو پرت کردی تا جاتو پیدا کنی .
توکا : این که مهم نیست ، بلاخره نشستم … نه مثل تو که بین هر آهنگ اینقدر سوت میزدی و کل میکشیدی که انگار رفتی کنسرت ساسی مانکن .
ری را : نذار آبروتو ببرم ، بگم اوندفعه تو کنسرت کامکارها دستمال کاغذی برداشتی همونجا کردی رقصیدی تا بهت تذکر دادن ..
توکا : اونجا میطلبید … تو چرا وسط کنسرت داد زدی گفتی ‪"‬ناز نفست‪"‬ ؟؟؟!!!
ری را : من جوگیر شدم ….اما تو چرا آخر کنسرت داد زدی گفتی مرغ سحر و بخون استاد ؟؟؟ مگه همه باید تو کنسرتشون مرغ سحر بخونن ؟؟؟
توکا : یه عده داشتن بلند بلند میخوندن منم گفتم درخواست کنم … اما مثل این که تو فراموش کردی ، تو چرا بچه کوچولوتو آورده بودی اونجا که گریه کنه تو هم وسط راهروها تکونش میدادی بخوابه !!!!!
ری را : ببین اون من نبودم . من بچه ندارم .
توکا : آهان !! آره !!
من : میگم بچه ها ، بیاید بیشتر از این پرده برداری نکنید … میگم شما با این همه حسن سلیقه و تسلط به آداب معاشرت و علاقه ی زیاد به موسیقی خوب … چرا نمیرین کنسرتهایی که تو دبی برگزار میشه !!!؟؟ به مزاجتونم سازگارتره !!